تازه به شهر آمده بودند ،در روستا خبر از برق وروشنائی نبود در آنجا با لامپا و فانوس خانه را روشن می کردند.برای روشن شدن چراغ یک چیزی را در روی دیوار می زدند.قباد مبهوت این روشنائی شده بود.وقتی قباد به
چنین روایت می کنند که روزی روزگاری.........
دوپسر عمو برسرموضوعی نه چندان مهم با هم بحث کردند و کار به فحش و ناسزاکشید
یکی از پسر عموها به دیگری که هم سن و سال یودند گفت:آغزوا اوستورم
آن پسر عمو دلگیر
مدت زیادی نبود که به روستای چراپبا مهاجرت کرده بودند.از مایحتاج زندگی چیزی نداشتند.از خروس خوان صبح تا پاسی از شب مشغول کار وتلاش بودند،محصول کار و تلاش آنان به روستای شندرشامی می رفت وآنها مجبوربودند
چند روزی بودکه بابا در بستر بیماری بود،از درد قفسه سینه و بازو شکایت داشت دکتر برایش چند تا آمپول نوشته بود،عمو علی گشاد جهت تزریق آمپول به خانه آمده بود.بعد از تزریق آمپول،
درحالیکه دستهایش را با پنب
در روزگاران گذشته که پزشک و درمانگاهی وجود نداشت کارهای درمانی و پزشکی در شهرها وروستا ها توسط حکیمان وشکسته بند ها که با طبی سنتی آشنائی داشتند انجام می شد.کارهای مربوط به کشیدن دندان وحجامت و ختنه