خرید بک لینک
تازه به شهر آمده بودند ،در روستا خبر از برق وروشنائی نبود در آنجا با لامپا و فانوس خانه را روشن می کردند.برای روشن شدن چراغ یک چیزی را در روی دیوار می زدند.قباد مبهوت این روشنائی شده بود.وقتی قباد به

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

چنین روایت می کنند که روزی روزگاری......... دوپسر عمو برسرموضوعی نه چندان مهم با هم بحث کردند و کار به فحش و ناسزاکشید یکی از پسر عموها به دیگری که هم سن و سال یودند گفت:آغزوا اوستورم آن پسر عمو دلگیر

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

مدت زیادی نبود که به روستای چراپبا مهاجرت کرده بودند.از مایحتاج زندگی چیزی نداشتند.از خروس خوان صبح تا پاسی از شب مشغول کار وتلاش بودند،محصول کار و تلاش آنان به روستای شندرشامی می رفت وآنها مجبوربودند

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

چند روزی بودکه بابا در بستر بیماری بود،از درد قفسه سینه و بازو شکایت داشت دکتر برایش چند تا آمپول نوشته بود،عمو علی گشاد جهت تزریق آمپول به خانه آمده بود.بعد از تزریق آمپول، درحالیکه دستهایش را با پنب

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

در روزگاران گذشته که پزشک و درمانگاهی وجود نداشت کارهای درمانی و پزشکی در شهرها وروستا ها توسط حکیمان وشکسته بند ها که با طبی سنتی آشنائی داشتند انجام می شد.کارهای مربوط به کشیدن دندان وحجامت و ختنه

برچسب: نویسنده: کارن اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:46

صفحه بندی